زندگی و اندیشه های تئودور آدورنو

● مقدمه:

مکتب فرانکفورت پدیده ای است نسبتاً پیچیده که بر مبنای موسسه ای با عنوان موسسه پژوهش اجتماعی به طور رسمی در فوریه ۱۹۲۳ طی فرمانی از سوی وزارت آموزش و پرورش آلمان تاسیس و به دانشگاه فرانکفورت وابسته شد ولی خود موسسه صرفاً نتیجه و حاصل چندین برنامه رادیکال بود که فلیکس ویل ، فرزند یک تاجر ثروتمند غله در سال های اوایل دهه ۱۹۲۰ اجرای آن را بر عهده گرفت. با وجود برگزاری چند نشست که افراد مشهوری همچون لوکاچ و پولوک در آنها حضور داشتند، فلیکس ویل زمانی که فکر ایجاد مرکزی دائمی تر برای مطالعات مارکسیستی مطرح شد، تلاش ها و منابع مالی خود را معطوف این برنامه کرد. (۱) پی ریزی این موسسه در شرایط ویژه ناشی از پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه و شکست انقلاب های اروپای مرکزی به ویژه در آلمان صورت گرفت و می توان آن را به مثابه پاسخی در برابر احساس نیاز روشنفکران جناح چپ به ارزیابی مجدد نظریه مارکسیستی و به ویژه رابطه میان نظریه و عمل در شرایط جدید دانست. (۲) البته همانگونه که مارتین جی اشاره می کند اندیشه ایجاد یک مکتب مشخص تا زمانی که اعضای موسسه مجبور به ترک فرانکفورت گردیدند، شکل نگرفته بود و خود عنوان مکتب فرانکفورت تا موقعی که اعضای موسسه در سال ۱۹۵۰ به آلمان مراجعت کردند ، مورد استفاده قرار نگرفته بود. (۳)

تئودور آدورنو

تئودور آدورنو

● در عمل می توان برای مکتب فرانکفورت چهار دوره برشمرد :
دوره اول بین سال های ۱۹۲۳تا ۱۹۳۳ است، زمانی که تحقیقات انجام شده در موسسه کاملاً متنوع و متفاوت بود و به هیچ وجه ملهم از برداشت خاصی از اندیشه مارکسیستی، به گونه ای که بعدها در نظریه انتقادی گنجانده شد، نبود. در این دوران مدیر موسسه کارل گرونبرگ، مورخی اقتصادی و اجتماعی بود که به لحاظ تفکر، ارتباط نزدیکی با مارکسیست های اتریشی داشت و بخش قابل ملاحظه ای از آثار موسسه به طور عمده سرشت تجربی داشت.
دوره دوم شامل دوران تبعید در آمریکای شمالی از ۱۹۳۳ تا ۱۹۵۰ است که طی آن دیدگاه های متمایز نظریه انتقادی به عنوان اصول راهنمای فعالیت های موسسه تثبیت شد. در این دوره مدیر موسسه هورکمایمر بود و در خط مشی موسسه به جای تاریخ یا اقتصاد، فلسفه نقش برتر را به خود اختصاص داد و این گرایش با عضویت مارکوزه در سال ۱۹۳۲ و آدورنو در سال ۱۹۳۸ ( در پی همکاری کم رنگی که از سال ۱۹۳۱ با موسسه داشت، تقویت شد.)
در دوره سوم، یعنی از زمان مراجعت موسسه به فرانکفورت در سال ۱۹۵۰، آرا و دیدگاه های اصلی نظریه انتقادی به روشنی در شماری از آثار عمده متفکران و نویسندگان عضو موسسه تدوین شد و مکتب فرانکفورت به مرور زمان تاثیری اساسی بر اندیشه اجتماعی آلمان بر جای نهاد. دامنه تاثیر و نفوذ آن بعدها به ویژه بعد از سال ۱۹۵۶ و ظهور جریان چپ نو در سراسر اروپا و نیز در ایالات متحده آمریکا گسترش یافت که بعضی از اعضای موسسه در آنجا مانده بودند. این ایام، دوره تاثیرات عظیم فکری و سیاسی مکتب فرانکفورت بود که در اواخر دهه ۱۹۶۰ در پی رشد سریع جنبش های رادیکال دانشجویی به اوج خود رسید. در این دوره ، مارکوزه به عنوان نماینده اصلی شکل جدیدی از اندیشه انتقادی مارکسیستی مطرح شد. (۴)
از اوایل دهه ۱۹۷۰، ایامی که می توان آن را به عنوان دوره چهارم در تاریخ مکتب فرانکفورت تلقی نمود، تاثیر و نفوذ مکتب فرانکفورت به آرامی رو به افول نهاد و در واقع با مرگ آدورنو در ۱۹۶۹ و هورکمایمر در۱۹۷۳ عملاً حیات آن به عنوان یک مکتب پویای مارکسیستی به پایان رسید. مکتب فرانکفورت در سال های آخر حیات خود چنان از مارکسیسم که زمانی منبع اصلی الهام بخش آن بود، فاصله گرفت که به قول مارتین جی حق آن را از دست داد که در زمره شاخه های متعدد آن باشد. (۵)

● تئودور آدورنو (۱۹۶۹ ۱۹۰۳)
تئودورلودویگ ویزنگروند آدورنو در یازدهم سپتامبر ۱۹۰۳ در فرانکفورت به دنیا آمد. او یگانه فرزند تاجری ثروتمند، با فرهنگ و یهودی بود به نام ((اسکار ویزنگروند)) که چند ماه پس از تولد پسرش به دین مسیحیان پروتستان در آمد. مادرش اشراف زاده کاتولیکی بود از اهالی کرس به نام ماریا کالولی . خاله اش، آگاتا که شوهر نداشت با آنها زندگی می کرد. او نوازنده ی چیره دست پیانو بود و آموزگار خواهرزاده اش شد. تئودور ویزنگروند در جوانی به نام خانوادگی مادرش یعنی آدورنو در زمینه موسیقی مقاله می نوشت و سرانجام در سال ۱۹۴۲ در ایالات متحده، این نام را برای همیشه برگزید. در نوجوانی به آموختن موسیقی پرداخت و چنان در نواختن پیانو مهارت داشت که همگان به تحسین او می پرداختند.
در سال ۱۹۱۸ ، زیگفرید کراکائر، یکی از دوستان خانوادگی که ۱۴ سال از تئودور بزرگتر بود، کتاب هایی از کانت، هگل، مارکس، بلوخ و لوکاچ به او هدیه داد. آدورنو هدایای او را با دقت خواند و همین موضوع باعث علاقه او به فلسفه و علوم اجتماعی شد. در سال ۱۹۲۰ (نظریه رمان ) لوکاچ را که تازه به صورت کتاب منتشر شده بود، خواند و سخت تحت تاثیر آن قرار گرفت . سال بعد دبیرستان را به پایان رساند و برای تحصیل فلسفه به دانشگاه یوهان ولگانگ گوته وارد شد . سه سال بعد رشته فلسفه را با نگارش رساله ای درباره پدیدارشناسی هوسرل به پایان برد و در آن زمان فقط ۲۱ سال سن داشت. استاد محبوب آدورنو در مقطع دکترا فردی به نام ((کورنلیوس)) بود که او را با نوشته های فیلسوفان نوکانتی آشنا کرد و به تمایل های سیاسی چپ گرایانه ی او دامن زد. در جریان درس های کورنلیوس بود که در سال ۱۹۲۲ با مارکس هورکمایر آشنا شد و رفاقت و همکاری شان تا پایان زندگی ادامه یافت. به تشویق هورکهایمر به مطالعه روانشناسی پرداخت و دانش او در این زمینه در آثارش تاثیر زیادی گذاشت. از وی همچنین مقالات فراوانی در زمینه موسیقی باقی مانده است. آدورنو برای ادامه تحصیل در زمینه موسیقی در سال ۱۹۲۵ به وین رفت و و در بهار سال ۱۹۲۷ به فرانکفورت بازگشت. او در همان زمان به انجمن پژوهش های اجتماعی که در آن زمان ریاست آن با کارل گرونبرگ بود، پیوست. در تابستان همان سال از پایان نامه دکترای خود درباره ((مفهوم ناخودآگاه در نظریه برین ذهن)) دفاع کرد. از آن پس آدورنو به ارائه درس هایی در زمینه های فلسفه و موسیقی پرداخت. در همان زمان به دختری به نام گرتل کارپلوس دل بست و برای دیدن او مدام به برلین سفر می کرد. در این سفرها بود که وی با دوستان گرتل از جمله برتولت برشت و والتر بنیامین آشنا شد. دوستی با بنیامین راهگشای مسیر تازهای در کار فکری اش شد. در همین سال ها او با هربرت مارکوزه که شاگرد مارتین هایدگر بود، نیز آشنا شد. یکی از مهمترین دلایل جدایی مارکوزه از فلسفه هایدگر را بحث های آدورنو با وی عنوان می کنند. در سال ۱۹۳۱ که هورکهایمر به ریاست انجمن پژوهش های اجتماعی برگزیده شد، آدورنو نیز جدی تر مشغول کار شد و مقاله ای با عنوان شرایط اجتماعی موسیقی منتشر کرد. مارکوزه نیز کار خود را در انجمن آغاز کرد و به راهنمایی او بود که آدورنو نخستین آثار مارکس را که تازه انتشار آنها شروع شده بود، مطالعه کرد. از آن پس، مفهوم از خودبیگانگی همچون بیانی دیگر از شئ شدگی که لوکاچ در ((تاریخ و آگاهی طبقاتی)) پیش کشیده بود، در آثار آدورنو جایگاه ویژه ای یافت. (۶)
آدورنو همچنین به مطاله جدی در مورد ریشه های ((فلسفه هستی)) پرداخت که نتیجه آن کتاب بحث برانگیز ((کیرکه گارد:شالوده ریزی زیبایی شناسی)) (۷) شد که بررسی چالشی وانتقادی اندیشه فیلسوف دانمارکی ((کیرکه گارد)) بود. (۸) در هشتم ماه مه ۱۹۳۱، آدورنو درس گفتاری با عنوان ((فعلیت فلسفه)) ارائه کرد که در بررسی اندیشهِ فلسفی او اعتباری استثنایی دارد. این متن پس از مرگ آدورنو منتشر شد. (۹)

● به قدرت رسیدن هیتلر و مهاجرت آدورنو به انگلیس وآمریکا
فعالیت آدورنو در زمینه تدریس و نویسندگی تا سال ۱۹۳۳ که نازی ها قدرت رادر آلمان بدست گرفتند، ادامه یافت. یکی از نخستین کارهای هیتلر در زمینه فعالیت های فرهنگی و دانشگاهی تعطیلی انجمن پژوهش های اجتماعی فرانکفورت بود. با افزایش فشارهای سیاسی انجمن از آلمان خارج شدند. هورکهایمر به سوییس رفت و آدورنو راهی آکسفورد شد. او به یاری شناسنامه ای جعلی چندبار به آلمان سفر کرد و توانست بسیاری از اسناد انجمن رابه ژنو منتقل کند. در اواخر سال ۱۹۳۷ در جریان اقامت کوتاهی در برلین با (گرتل کارپلوس) ازدواج کرد. آنان در فوریه ۱۹۳۸ به نیویورک رفتند، جایی که هورکهایمر انجمن را به عنوان بخشی از دانشگاه کلمبیا بازگشایی کرده بود. (۱۰)
آدورنو بعد از خروج از آلمان، حدود چهار سال در انگلستان در دانشگاه آکسفورد زندگی کرد و دراین سال ها نظراتش را بیشتر در زمینه موسیقی ارائه کرد. از جمله کارهای او در این سال ها تهیه نخستین نسخه درباره (منش بت واره موسیقی) بود که مهمترین مقاله وی در مخالت با (صنعت فرهنگ ) به شمار می رود. (۱۱) آدورنو پس از ورود به آمریکا، در دانشگاه پرینستن با پل لازارسفلد به همکاری پرداخت. طبیعی بود که وی نمی تواند با لازارسفلد که پوزیتویست و از معتقدان سرسخت روش پژوهش های ریزنگارانه اجتماعی و تحقیق های محلی استوار بر پرس وجوهای فردی بود، کنار بیاید و پس از یک سال، همکاری این دو با هم قطع شد. نتیجه کار یک ساله این دو فقط چند مقاله درباره نقش رادیو در ویران کردن تاثیر موسیقی بود. (۱۲)
در سال های بعد آدورنو به کالیفرنیا رفت. او در فاصله سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۲ همراه با لئو لوونتهال در پژوهشی درباره (ضد یهودیت ) شرکت کرد و برای این طرح مقاله ای با عنوان (ضد یهودیت و تبلیغات فاشیستی) نوشت که در سال ۱۹۴۶ منتشر شد. (۱۳) در سال ۱۹۴۲، هورکهایمر به طرحی قدیمی درباره منطق دیالکیتگ روی آورد و برای انجام آن از اعضای انجمن از جمله آدورنو کمک خواست. آدورنو در جریان انجام این کار متوجه شد که این طرح صرفا نمی تواند به صورت فلسفی پیش رود و ناگزیر باید به بررسی های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی پرداخت. به اعتقاد او، برای تحلیل دیالکیتگ راهی جز دقت در تاریخ و مسیر مدرنیته و ایجاد بحثی نقادانه وجود ندارد. این اندیشه در طول سال ۱۹۴۳ در او قدرت گرفت و یک سال بعد در سانتامونیکا درجنوب کالیفرنیا با هورکهایمر به بحث هایی در مورد مدرنیته پرداخت. همسرش گرتل، از این بحث ها یادداشت بر می داشت و آن دو، نوشته ها را با دقت بازنویسی می کردند. نتیجه به صورت کتابی سه سال بعد در آمستردام با عنوان (دیالکیتگ روشنگری) منتشر شد. (۱۴) این کتاب که انتقادی تلخ و بی رحم از روزگار نو ، خرد ابزاری و صنعت فرهنگ است، سالها طول کشید تا به فروش رود ولی در دهه ۱۹۶۰ و درجریان جنبش رادیکال آن دوره این کتاب بارها تجدید چاپ و به زبان های مختلف ترجمه شد. اساس بحث آدورنو دراین کتاب درباره خردورزی مدرن، سرمایه سالاری، نادرستی تلقی مدرن از مفهوم پیشرفت، مخاطرات علم و تکنولوژی، صنعت فرهنگ و نقادی اش از برداشت سودجویانه انسان از طبیعت است. (۱۵)
آدورنو که در زمان همکاری با لازارسفلد می گفت که پژوهش درباره شئ شدگی، از خودبیگانگی، بت وارگی کالاها و آگاهی دروغین نمی تواند از روش های تجربی به جایی برسد و فرستادن پرسشنامه برای قربانیان آنها دردی دوا نمی کند، در سال پایانی جنگ درگیر پژوهش های مفصلی با موضوع ((شخصیت اقتدارگرا)) شد و به مسائلی چون نفرت نژادی و بیگانه ستیزی توجه کرد. نتیجه کار او و همکارانش به صورت کتاب پرحجمی با عنوان ((شخصیت اقتدارگرا)) منتشر شد. (۱۶) از دیگر کارهای آدورنو در آمریکا می توان به سه کتاب “موسیقی فیلم” (۱۷)، “فلسفه مدرن”(۱۸) و “اخلاق کوچک”(۱۹) اشاره کرد. کتاب ((اخلاق کوچک)) در برابر کتاب اخلاق بزرگ ارسطو نگاشته شده و مجموعه ای از قطعه های کوتاه و یکی از مهمترین آثار آدورنو است که در فاصله سال های ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۷ نوشته است. دشواری های گاه تحمل ناپذیر در مهاجرت در این کتاب انعکاس یافته است . لحن کتاب که از نظر روش بیان بهترین کار نویسنده شناخته شده و یادآور لحن نوشته های نیچه و همراه با طنزهای تلخ و مطایبه رندانه است. خود آدورنو در قطعه ای از این کتاب نوشته است: «مطایبه رندانه بهترین ابزار است برای نمایش فاصله ایدئولوژی و واقعیت». (۲۰) هدف او از نگرش کتاب نیز درست نمایش همین فاصله بود.

● بازگشت به فرانکفورت
آدورنو به رغم پذیرفتن تابعیت آمریکایی در سال ۱۹۴۹ پس از پایان جنگ جهانی دوم به فرانکفورت بازگشت و به همراه هورکهایمر، انجمن پژوهش های اجتماعی را بار دیگر بر پا کرد و از تعدادی پژوهشگر جوان دعوت به همکاری کرد که معروفترین آنها یورگن هابرماس بود. آدورنو به جز چند سفر به پاریس و سفری یک ساله در سال ۱۹۵۲ به لس آنجلس برای انجام پژوهشی دانشگاهی در مورد فرهنگ توده ای، تا پایان عمر در فرانکفورت باقی ماند. آدورنو در آن سال ها به دلیل شرایط جنگ سرد با مارکسیسم راست کیش مدام بیشتر فاصله می گرفت. یکی از دلایل این فاصله، اخبار مستند جنایت هایی بود که در شوروی و اروپای شرقی به نام سوسیالیسم انجام می گرفت. (۲۱) آدورنو در آن سال ها بسیار منزوی شده بود . برنامه روزمره او شامل نواختن چند ساعت پیانو در آپارتمان کوچکش در نزدیکی دانشگاه فرانکفورت، مطالعه در کتابخانه انجمن، درس دادن و رفتن به کنسرت و اپرا بود. او در سال ۱۹۵۲ ، کتاب ((در جستجوی واگنر)) (۲۲) را منتشر کرد.
او در این کتاب با انتقاد از واگنر برداشت او را از اسطوره، واپس گرا و اقتدارگرا خواند و عنوان کرد که در نوشته های او می توان عناصری پذیرای فاشیسم یافت. همچنین او مفهوم ” هنر تام ” را خطرناک دانست. او همچنین در سال ۱۹۵۵ مجموعه مقاله های “منشورها، نقادی فرهنگ و جامعه ” را منتشر کرد که شماری از مهمترین مقاله های او درباره مسائل گوناگون فرهنگی در آن یافت می شود.
از دیگر کتاب های آدورنو در زمینه موسیقی می توان به نامطبوع ها (۱۹۵۶) ، ماهلر : یک کالبدشناسی موسیقیایی (۱۹۶۰)، درآمدی به جامعه شناسی موسیقی (۱۹۶۲)، (آلبان برگ: استاد کوچکترین رابطه ها (۱۹۶۸) اشاره کرد. یادداشت هایی درباره ادبیات (۱۹۶۰) و فرانقدشناخت شناسی (۱۹۵۶)، سه رساله درباره هگل(۱۹۵۷) و الگوهای نقادی در دو جلد (۱۹۶۳ و ۱۹۶۵) از دیگر کتاب های آدورنو به شمار می روند. مهمترین کتاب های آدورنو در سال های پایانی زندگی اش دو کتاب ((دیالکتیک منفی)) (۱۹۹۶) در نقد هگل و هایدگر و ((نظریه زیباشناختی)) است که پس از مرگ او در سال ۱۹۷۰ به چاپ رسید. آدورنو که خود از مهمترین مدافعان مدرنیسم هنری بود در این کتاب عنوان کرد که ارائه نظریه زیبایی شناسی کامل، هماهنگ، نظام مند و اثباتی در روزگار ما ناممکن است. (۲۳) او در سال های پایانی عمرش در سمینارهای متعددی درباره فلسفه، جامعه شناسی و سیاست شرکت کرد. مشهورترین این مباحثات، جدل او همراه با هابرماس علیه کارل پوپر در مورد پوزیتوسیم است.(۲۴)
آدورنو در واپسین سال های زندگی اش همچون هورکهایمر علیه جنبش دانشجویی موضع گرفت . یک بار در ۳۱ ژانویه ۱۹۶۹ از پلیس برای حفظ دانشگاه یاری خواست که در نتیجه پلیس ۷۶ دانشجو را دستگیر کرد. پس از آن بیشتر دانشجویان کلاس درس او را تحریم کردند. او می گفت که از تصویر نادرست آزادی که دانشجویان به خاطر آن مبارزه می کنند، می ترسد:«وقتی من الگوی انتقادی را ساختم، هیچ فکر نمی کردم که روزی بخواهند آن را با کوکتل مولوتف تحقق دهند.» در آخرین جلسه درس او دانشجویی جوانی فریاد کشید :«آدورنو ! تو و نظریه انتقادی ات با هم مرده اید». آدورنو سرانجام در اوت ۱۹۶۹ در سوییس در پی حمله قلبی درگذشت.(۲۵)

● آدورنو؛ نویسنده ای دشوارنویس
آدورنو نویسنده ای دشوارنویس است. پیچیدگی آثارش تا حدودی به ناروشنی لحن او باز می گردد. در بسیاری از موارد معلوم نیست گفته های او تا چه حد جدی است. لحن طنزآمیزش در راستای کاربرد مطایبه رندانه، یادآور نثر نیچه است. گاه به شدت تلخ و ناامید و گاه بی خیال است. این شیوه نگارش، استراتژی خواننده را در حدس معنای نوشته هایش دشوار می کند. (۲۶) بابک احمدی در مورد زبان نوشتاری آدورنو می گوید:«اگر کسانی چون من که بخت خواندن آثار آدورنو را به زبان آلمانی نداریم، در برگردان های عبارات او می توانیم این همه معناهای متفاوت کشف کنیم، پس خوانندگان آلمانی زبان چه لذتی می برند؟ به ویژه که خود او نیز همچون هایدگر باور داشت که میان بیان فلسفی و زبان آلمانی همخوانی شگفت انگیز و معماگونه ای وجود دارد.» (۲۷)
جالب اینجاست که هابرماس، دلبستگی هایدگر به زبان آلمانی و این نظر او را که فقط می توان به آلمانی و یونانی به فلسفه اندیشید، محکوم کرده و دلیلی بر نفوذ اندیشه نازی بر او می داند ولی در مورد آدورنو سکوت می کند. آدورنو در آثار خود کوشیده است تا ناهمسانی و عدم توافق میان ابژه، چنان که در خود هست و چنان که به بیان در می آید، نشان دهد. او همواره از ارائه معناهای کلی طفره می رفت ، زیرا چنین معناهایی را اقتدارگرا می دانست . او همواره از “مجازها” ، “شکل ها” ، “تصویرها” ،”منشورها” و “الگوها” حرف می زد تا نشان دهد که آنچه می گوید کامل و نهایی نیست. (۲۸)
بابک احمدی کلنجار رفتن با دشواری های زبان و سبک آدورنو را بارها دشوارتر از شناخت پیچیدگی های زبان هگل می داند.به گفته او، کسی که بخواهد روشن کند آدورنو چه گفته و بکوشد تا حرف های او را خلاصه بگوید، در رویارویی با نوشته های او گاه به منتهای ناامیدی خواهد رسید. برعکس، تاویل کننده اندیشه هایش یعنی کسی که در پی معناهای باطنی متون او برآید و این را هم از خود او آموخته باشد که در جریان ادراک نوشته های او ناچار خواهد شد، خود به ابداع معناها دست بزند، در این آثار نمونه هایی یکه در بیان اندیشه خواهد یافت. (۲۹) با این وجود کارل پوپر که از او به عنوان (قهرمان مکالمه باز فلسفی) و (مدافع حجت منطقی) یاد می کنند در پی مناظره ای فلسفی با آدورنو و هابرماس در مقاله ای با عنوان ( خرد یا انقلاب ) (۱۹۷۰) پیروان نظریه انتقادی را محکوم کرد که “خیلی ساده ، حرف های مبتذلی می زنند ولی بازبانی پر سرو صدا” و در مورد هابرماس هم در آن مقاله نوشت:«بیشتر چیزهایی که او می گوید به گمان من مبتذل و پیش پاافتاده است ، بقیه هم خیلی ساده غلط است.» (۳۰)

● اثر کلی صنعت فرهنگ، ضدروشنگری است
آدورنو معتقد بود که نوید روشنگری، ایمان به پیشرفت علمی و عقلانی و گسترش آزادی های انسان به کابوس تبدیل شده است و علم و عقلانیت برای از بین بردن آزادی انسان بکار رفته است. او می گوید: «اثر کلی صنعت فرهنگ، اثر ضد روشنگری است که در آن … روشنفکری ــ همان سلطه فنی و تکنیکی پیشرفته ــ به عامل عوام فریبی توده ها و وسیله ای برای ممانعت از هشیاری تبدیل می شود. روشنفکری مانع از رشد افراد خودمختار و مستقلی می شود که هشیارانه برای خود تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند … روشنگری همچنین مانع از تلاش های انسان برای رهایی است، انسان برای این آزادی تا حدی که نیروهای مثبت این عصر اجازه می دهد ، کاملاً آمادگی دارد.» (۳۱)

● تفاوت دیدگاه های آدورنو با مارکس
آدورنو با آرای خود نه تنها امید واهی رهایی عقلانی را که روشنگری وعده می دهد، رد می کند بلکه مارکسیسم را نیز مورد انتقاد قرار می دهد. (۳۲) اگر چه نظرات آدورنو هم دیالکتیکی و هم مادی بود، اما هرگز اعتقادی به انقلاب کارگری نداشت و تحلیل اقتصادی و نظریه مارکس را رد می کرد. او همچنین منتقد دیدگاه تاریخی مارکس بود ولی در ضمن به نقد آگاهی طبقاتی بورژوازی می پرداخت . (۳۳) آدورنو همراه با هورکهایمر معتقد به مارکسیسم بدون پرولتاریا بودند. آدورنو معتقد است که جوامع به سمت یکپارچگی و اداره شدن واحد پیش می روند و از این وضعیت به شدت انتقاد می کند. با این وجود نمی توان منکر شباهت های فراوان آرای آدورنو با مارکس شد.نظریه مارکس در بطن نظریه آدورنو درباره صنعت فرهنگ نهفته است. بحث مارکس درباره بت وارگی کالا برای او اساس نظریه ای است که می گوید اشکال فرهنگی از قبیل موسیقی پاپ می توانند تسلط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی سرمایه را تضمین کنند. آنچه در ذهن آدورنو باعث بوجود آمدن این نظریه شد که پول مناسبات اجتماعی را در جوامع سرمایه داری تعریف کرده و برآنها حاکم است، دقیقا با اظهارات مارکس در مورد ریشه های بت وارگی کالا مطابقت دارد. آدورنو در واقع تحلیل مارکس از بت وارگی کالا و مبادله را به حیطه کالاهای فرهنگی گسترش داده است، چنان که خود او می گوید:«کالاهای فرهنگی کاملا در دنیای کالاهای مصرفی جای می گیرند، برای بازار تولید می شوند و برای بازار در نظر گرفته می شوند.» (۳۴)

● صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای
شاید انتشار مقاله مشترک آدورنو با هورکهایمر در سال۱۹۴۴ با عنوان ((صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای)) را که بعدها در قالب کتابی منتشر شد، به عنوان نقطه عطفی در تاریخ مکتب فرانکفورت نامید. آدورنو در این مقاله صنایع فرهنگی را بخش جدیدی از صنعت موسسات “اطلاع رسانی” مانند رادیو ، مطبوعات و سینما می داند که برای به نتیجه رساندن منافع صاحبان صنایع بکار می روند. آدورنو می گوید: «سینما و رادیو دیگر نیازی ندارند تا به هنری بودن تظاهر کنند. این حقیقت که آنها فقط نوعی کسب و کارند به ایدئولوژی رایج بدل می شود تا مزخرفاتی را که سینما و رادیو عمداً تولید می کنند، توجیه کند. این رسانه ها خود را صنعت می نامند و زمانی که رقم درآمدهای مدیران آنها منتشر می شود، هر شک و تردیدی در سودمندی اجتماعی محصولات تمام شده بر طرف می گردد.» (۳۵) از دیدگاه وی نتیجه این صنایع فرهنگی، تولید تخدیرکننده محصولات فرهنگی، ایجاد بازارهای وسیع تر تجاری و سازگاری سیاسی است. او فرهنگ توده ای را حاصل فرهنگ منفعل و اسیرکننده می داند. از نظر آدورنو ، جهان امروز و آینده، جهان اداره شده است و آزادی حقیقی در اثر توسعه عقلانیت در جامعه که همان تسلط موثر بر طبیعت است ، لطمه دیده و در جهان امروز ، خرسندی و خوشبختی فرد تحقق نمی یابد، بلکه در روندی تاریخی با زوال فردیت انسان همراه است که به سه شکل یکپارچه شدن آگاهی انسان به وسیله ارتباطات هدایت شده، ناچیز شمردن خصلت و کیفیت فرد در تحول اشکال تولید و دگرگونی در ساختمان روانی انسان به دلیل اجتماعی شدن یکپارچه انسان ها ظهور پیدا می کند.
به اعتقاد آدورنو ، یگانه دلیل اینکه چرا صنعت فرهنگ سازی می تواند به صورتی چنین موفقیت آمیز با فردیت برخورد کند، آن است که فردیت همواره شکنندگی جامعه را بازتولید کرده است. (۳۶) او در جایی دیگر از مقاله صنعت فرهنگ سازی می گوید: «هر آن کسی که در قدرت یکنواختی و تکرار شک کند، ابله است. صنعت فرهنگ سازی اعتراض علیه خود را دقیقاً همان قدر مردود می شمارد که اعتراض علیه جهانی که به صورتی بی طرفانه توسط این صنعت دوباره سازی می شود.»(۶۴)
از دیدگاه آدورنو، صنایع فرهنگی (مانند برنامه های شبکه های تلویزیونی) که مهار فرهنگ نوین را در دست دارند، فرهنگ توده ای می سازند که جهت داده شده ، غیرخودجوش ، ساختگی و غیر واقعی است. وی از یکسو نگران دروغین بودن این فرهنگ و از سوی دیگر منتقد تاثیر ساکت کننده، بی حس کننده و سرکوبگر این فرهنگ بر مردم است. به اعتقاد وی ، جهان نوین به آخرین مرحله تسلط بر افراد رسیده است و در واقع نظارت بر افراد چنان کامل شده است که دیگر نیازی به عمل عمدی رهبران نیست. این نظارت در همه ابعاد جهان فرهنگی نفوذ کرده و از آن مهمتر، عملکرد ذهن کنشگران شده است. تسلط به چنان مرحله کاملی رسیده است که دیگر به هیچ روی تسلط به نظر نمی رسد، زیرا تصور می شود که این تسلط نه تنها زیانی به شخص نمی رساند، بلکه چنین می نماید که جهان همان است که بایستی باشد، دیگر برای کنشگران روشن نیست که جهان به چه چیزی باید شبیه باشد. آدورنو خود می گوید: «جامعه به مدد صنایع فرهنگی نمی گذارد انسان ها جهان دیگری جز آنچه هست برای خود متصور شوند. درهم ریختگی شعور به مرحله ای رسیده است که دیگر به زحمت می توان انسان ها را نسبت به این درهم ریختگی شعور آگاه کرد.»
براساس آرای آدورنو ، صنعت فرهنگ منعکس کننده استحکام بت وارگی کالا، غلبه ارزش مبادله ای و رشد سرمایه داری انحصاری دولت است . این صنعت به سلیقه ها و اولویت های توده ها شکل بخشیده و به این ترتیب با تلقین مطلوب بودن نیازهای غیرواقعی، ناخودآگاه مردم را سازماندهی می کند. بنابراین، این فرهنگ در جهت نادیده گرفتن نیازهای واقعی با حقیقی، مفاهیم با نظریه های بدیل و رادیکال و روش های فکری و رفتاری ضددولتی بکار می رود. این فرهنگ در این راستا به قدری موفق است که مردم هرگز پی نمی برند که چه اتفاقی رخ می دهد.(۳۸)
آدورنو نسبت به سایر نظریه پردازان فرهنگ توده ای بیشتر معتقد است که این فرهنگ به توده ها تحمیل شده است و آنها را به پذیرش خود وادار می کند، به نحوی که آنها این فرهنگ را یک فرهنگ تحمیلی محسوب نمی کنند. (۳۹) او در پاسخ به ادعای کسانی که فرهنگ توده ای معاصر را سرگرمیِ به نسبت بی ضرر و پاسخی دموکراتیک به تقاضاهای مصرف کنندگان قلمداد می کنند ، بر بی محتوایی، پوچی و هماهنگی مردم که صنعت فرهنگ آن را تشویق می کند ، تاکید دارد. از نظر او این صنعت، نیروی بسیار مخربی است و نادیده گرفتن ماهیت آن، تسلیم شدن به ایدئولوژی آن است. (۴۰)
از نظر آدورنو ، توانایی صنعت فرهنگ در ((جایگزین کردن)) آگاهی توده ها به صورت خودکار و کم و بیش کامل است. او می گوید: «موفقیت این صنعت در ارتقای ضعف نفس و استثماری است که اعضای ضعیف جامعه معاصر با تمرکز قدرت به آن محکوم شده اند . هشیاری آنها پس از آن بیشتر گسترش می یابد. به هیچ وجه تصادفی نیست که تولیدکنندگان بدبین فیلم های آمریکایی ظاهراً بر این عقیده هستند که فیلم های آنها باید سطح آگاهی یازده ساله ها را مدنظر داشته باشند. به این ترتیب آنها به تبدیل کردن بزرگسالان به کودکان یازده ساله تمایل پیدا می کنند.» (۴۱) از اینروست که او هنر برای توده ها را موجب نابودی رویا می داند.(۴۲)
به اعتقاد وی، قدرت صنعت فرهنگ در تضمین تسلط و تداوم سرمایه داری و قابلیت آن برای شکل دادن و خلق پیام گیران، ضعیف، وابسته، منفعل و خدمتگزار نهفته است. (۴۳) آدورنو معتقد است که کل جهان، ساخته شده تا از غربال صنعت فرهنگ سازی گذر کند. او با انتقاد از همسانی و یکسانی رسانه های نوین می گوید:«رسانه های تکنیکی به صورتی بی رحمانه به سوی همسانی و یکسانی رانده می شوند. هدف تلویزیون ارائه ترکیبی از رادیو و فیلم است و محدود ماندن این رسانه صرفاً از این امر ناشی می شود که طرف های ذینفع هنوز در جمع خود به توافق نرسیده اند، لیکن پیامدهای آن یقیناً عظیم و مبشر این نوید خواهد بود که تا بدان حد موجب تشدید فقر و بی مایگی وجه زیباشناختی شود که در اندک زمانی، یکسانی تمامی محصولات صنعت فرهنگ سازی می تواند حجاب نازک خویش را کنار زده و پیروزمندانه پا به صحنه گذارد و رویای واگنری ــ امتزاج همه هنرها در یک اثر هنری ــ را به مسخره تحقق بخشد. (۴۴)
او از صنعت فرهنگ سازی به عنوان ((سخت ترین)) و ((خشک ترین)) همه سبک ها یاد می کند که هدف و غایت لیبرالیسم بوده که خود همواره به خاطر فقدان سبک سرزنش می شود.(۴۵) آدورنو ایدئولوژی فعالان صنعت فرهنگ سازی را ((کسب و کار)) می داند. او همچنین توکوویل معتقد است که تحت سلطه انحصار فرهنگی خصوصی، استبداد تن به حال خود رها شده و حمله متوجه روح یا جان است. (۴۶)
آدورنو در مورد نقش سرگرمی و تفریح وسایل ارتباط جمعی معتقد است که این دو موضوع از مدت ها پیش از آنکه صنعت فرهنگ سازی پا به هستی بگذارد، وجود داشتند ولی اکنون این عناصر از بالا هدایت و روزآمد می شوند. (۴۷)
او می گوید: «صنعت فرهنگ سازی فاسد است ، نه به این سبب که سرزمین معصیت است، بلکه از آن رو که معبدی در خدمت لذت سطح بالا است.» (۴۸) آدورنو تاکید می کند که بر اثر صنعت فرهنگ سازی ، سرگرم شدن خود به یک ایده آل بدل شده و جای امور والاتر را اشغال می کند که خودش توده مردم را از آنها محروم کرده است، آن هم با تکرار این امور به شیوه ای حتی کلیشه ای تر از شعارهای آگهی های تبلیغاتی. (۴۹)
وی از وسایل ارتباط جمعی به ویژه سینما به عنوان ((دم و دستگاه ورم کرده تولید لذت)) یاد می کند که به رغم اندازه اش، هیچ شرافت و وقاری به زندگی آدمی اضافه نمی کند. (۵۰) او با بیان اینکه صنعت فرهنگ سازی دائماً مصرف کنندگان خود را در مورد آنچه دائماً وعده می دهد ، گول می زند، تاکید می کند که وعده دستیابی به لذت در نتیجه مصرف محصولات صنعت فرهنگ سازی امری موهوم است و آن چیزی که بدست نمی آید ، عنایت واقعی است و به مثابه آن است که در مراسم شام باید به منوی غذا اکتفا کرد.(۵۱)
آدورنو صنعت فرهنگ سازی را بر خلاف آثار هنری که به اعتقاد وی زهدطلب و بری از شرم زدگی اند، هرزه نگار و جانماز آبکش می داند. (۵۲) آدورنو از بهشت ارائه شده از سوی صنعت فرهنگ به عنوان ((سختی و نکبت قدیمی)) یاد می کند و می گوید: «در هر یک از محصولات صنعت فرهنگ سازی، ناکامی و محرومیت همیشگی تحمیل شده از سوی تمدن بار دیگر به صورتی قطعی و روشن، اثبات و بر قربانیان خود اعمال می شود.» (۵۳)

انسان در تفکر تئودور آدورنو
تئودور (ویزن گروند) آدورنو متولد ۱۹۰۳ در شهر فرانکفورت آلمان، متوفای ۱۹۶۹ در شهر بریگ سوئیس. همکار موسسه پژوهشهای اجتماعی که توسط ماکس هورکهایمر در فرانکفورت تاسیس شده بود. مهاجرت به آمریکا در سال ۱۹۳۳ و بازگشت به آلمان در سال ۱۹۴۹٫ وی تا زمان بازنشستگی استاد کرسی فلسفه و علوم اجتماعی در فرانکفورت و مدیر «موسسه پژوهشهای اجتماعی» بود. آدورنو یکی از بانفوذترین بنیانگذاران «مکتب فرانکفورت» است. از میان آثار متعدد او در فلسفه، جامعه شناسی، ادبیات و موسیقی مهمترین آنها عبارت اند از: دیالکتیک روشنگری (۱۹۴۷) که به طور مشترک با هورکهایمر تالیف کرده و همچنین آثار اصلی دوره متاخرش یعنی: دیالکتیک سلبی (چاپ ۱۹۶۶) و نظریه زیباشناسی (چاپ ۱۹۷۰) در خصوص رشته انسان شناسی اثر دیگر او یعنی اخلاق کوچک (چاپ ۱۹۵۱) و آثار مختصرش پیرامون نقد اجتماعی مانند منشورها و کلیدواژه ها قابل توجه هستند.

a. توصیف ناپذیری انسان از نظر آدورنو
آنچه در دوران مدرن نویدش را داده اند آزادی انسان از تمامی جبرهاست، چه این جبرها از ناحیه طبیعت تحمیل شده باشد و چه از ناحیه انسانهای دیگر. اما آنچه جامعه تحقق پوشیده درست عکس این بوده است: از آنجا که پیش فرض و مقدمه طرح دوره مدرنیته (moderne) به انقیاد درآوردن طبیعت، که خود انسان نیز کماکان جزئی از آن به شمار می رود، به لحاظ منطقی و مفهومی و همچنین به لحاظ صنعتی و عینی است، این طرح به مقابله با طراحان خود برخاسته و به نوع بی سابقه ای از به بردگی کشیده شدن او بدل شده و برآورده شدن این نوید را بیش از هر زمان دیگری ناممکن ساخته است. آدورنو برای انسان قائل به خصوصیت تناهی فردی، قیاس ناپذیری، بی همانندی و به تعبیر سنت فلسفی، توصیف ناپذیری شده است. خود قانونگذاری و استقلال انسان نباید به صورت قدرت، اراده یا سلطه بر فردیت- طبیعی یا انسانی- موجودات دیگر جلوه گر شود، بلکه اتفاقا این فردیت باید به عنوان غایتی نفسی (اصالی) در انواع مختلف آزادی و دیگرگونی که دارد باقی بماند. آدورنو از این نظر، پاسدار میراث اندیشه روشنگرانه کانت نیز هست بی آنکه مدعای کانت در مورد التزام اخلاقی- عقلی فرد از ناحیه خودش در نظریه او تاثیری بگذارد. تالیف ناسازنمای این هر دو جزء، یعنی فردیت آزاد و در عین حال برابر و همچنین فردیت نامحدود و محدودیت یافته به خود، در نهایت موجب پیدایش گرایشی در آدورنو به جانب اوتوپیای مارکس درباره «جامعه بی طبقه» می شود.
اما تاریخ انحطاط و تاریخچه نارستگارانه پیشرفت بشری که اوج آن در از بین رفتن فعال شناسایی و عمل از نظر تکنیکی- صنعتی و همچنین از نظر منطقی- فلسفی، هم در عصر حاکمیت سرمایه داری عصر متاخر و هم در دوره سلطه سوسیالیسم است، راه رسیدن به امکان پیشرفت را سد کرده است. در اینجا فاعل حقیقی تجزیه می شود و فرو می ریزد تا جا برای یک «من سوداگر» باز شود که همه چیز را به صورت «شیء» و کارایی برای مبادله درمی آورد تا بتواند آن را تصاحب کند. در این حال، سوبژکتیویته راستین پراحساس همچون گزینه ای مقابل، خود را به صورت چیزی متفاوت با این واقعیت دروغین، یعنی در شکل رنج بردن از این عینیت جابرانه نظام، نمایان می سازد. بیدار نگه داشتن احساس این رنج در اندیشه («چرا که هیچ چیزی جز نومیدی نمی تواند نجاتبخش ما باشد») و درک آن به لحاظ نظری همراه با امید به از میان برداشتن این رنج، وظیفه فلسفه به عنوان «نظریه ای انتقادی» است، هرچند این امید ممکن است به نومیدی بدل بشود.

– متن برگزیده
متنی که در ادامه می آید از بحث های رادیویی او با آرنولد گملن برگرفته شده است.
b. انسان و پیشرفت
آدورنو: بلی. من معتقدم گفتن این که انسان چیست، کاری مطلقا ناممکن است. اگر آن سخن زیست شناسان درست باشد که مهمترین خصوصیت انسان دقیقا همین است که او «باز» و نامتعین است و نمی توان او را با دایره معینی از افعال عینی تعریف کرد، این «باز» بودن شامل این نیز هست که ما اساسا نمی توانیم پیش بینی کنیم که این انسان چه خواهد شد، آن هم از هر دو سو، یعنی از جنبه منفی هم چنین است. من این جمله والری را یادآور می شوم که می گوید «ناانسان» بودن هنوز آینده ای بزرگ در پیش دارد.
کافکا جمله زیبایی دارد. او می گوید: «چیزی به نام پیشرفت اساسا هنوز اتفاق نیفتاده است». من فکر می کنم ما حتی می توانیم بر این توافق کنیم که پیشرفت- تا آنجا که بتوان تا به امروز از پیشرفت سخن گفت- عمدتا پیشرفت در فنون تسلط بر طبیعت و دانسته هایی در زمینه سلطه بر آن است (سخنی که به نظر می رسد بنیامین برای نخستین بار در آرای خود پیرامون فلسفه تاریخ آن را بیان کرده باشد)، و این به آن معناست که بگوییم این پیشرفت، به اصطلاح پیشرفتی جزئی یا بخشی است و به هیچ وجه به معنای این نیست که بشریت توانسته باشد در این پیشرفت بر خودش تسلط پیدا کند و به بلوغ برسد. پیشرفت تازه از جایی آغاز می شود که این بلوغ حاصل شود و بشریت، به تعبیری، جایگه خود را به عنوان یک فاعل کامل بنیاد نهد، به جای آنکه همچنان- به رغم گسترش یافتن این فنون و مهارتها- در حالت نابینایی به سر برد، یعنی اسیر جریانهای کور، بی نام و نشان و ناخودآگاه باشد درست به همین دلیل است که من پیش از این- به شیوه ای که اندکی ناسازگار می نماید- گفتم که چون پیشرفت به صورتی خودبه خود تحقق می پذیرد، یعنی انسانها به گونه ای ناآگاهانه به اسارت این پیشرفت فنی و علمی درمی آیند بی آنکه اساسا جایگاه خود را به عنوان فاعل بدرستی بنا نهاده و بر آن تسلطی پیدا کرده باشند، به نظر می رسد که این پیشرفت، پیشرفتی واقعی نباشد، یعنی در هر ثانیه در معرض آن است که فاجعه کاملی شود.

c. انسان و «اصل مبادله»
باید بگویم که این گرایش در خد فن یا در خود علم از آن جهت که فن و علم است ریشه ندارد، بلکه عمدتا ریشه در یک اصل اجتماعی خاص دارد، اصلی که با نظام روابط احتماعی مرتبط است، یعنی «اصل مبادله». اصل مبادله عام؛ این همان چیزی است که دنیا، دست کم دنیای ما یا دنیای غرب، امروزه در ابعاد بی سابقه ای بر آن تسلط دارد. و این اصل مبادله تعیین کننده کیفتیها، ویژگیهای خاص کالاهایی که می بایست مبادله شوند و در نتیجه اشکال خاص کار تولیدکنندگان و نیازهای ویژه آنهاست. در این اصل، عنصر همسطح سازی و فروکاهندگی موجود است. اجازه می خواهم به عنوان آزمونی ذهنی این نکته را اضافه کنم: اگر تصور کنیم جامعه ای را که دیگر در آن مبادله صورت نگیرد یعنی انسانها در این جامعه کالاها را از طریق بازار تهیه نکنند بلکه تولید مطابق نیاز انسانها صورت بگیرد، آن گاه این عامل همانندسازی مطلق و در نتیجه عامل فروکاهنده و همسطح ساز حذف خواهد شد و می توان تصور کرد که کیفیت و در نتیجه تمامی ویژگیهایی از کالا که از ناحیه جامعه کنونی به گونه ای بی رنگ شده اند در مرتبه ای بالاتر دوباره بازپرورده شوند و از نو ایجاد گردند. بنابراین، من در این باره به تعبیری تندتر میگویم که مسخ صورتها بیشتر جلوه ای از جامعه بورژوازی است تا پدیده ای که فی نفسه معادل صنعت به عنوان تکنیک پیشرونده باشد.
باید گفت خیلی چیزها به حساب صرف اشکال، مانند شکل اداره جامعه، یا به حساب آنچه من حجاب تکنولوژیکش می نامم گذاشته می شود یعنی پوشانده شدن روابط اجتماعی به وسیله تکنیک، و حال آنکه همچنان ریشه در روابط اجتماعی دارند و من تا این اندازه پیرو سلیقه قدیم هستم که بر این باور باشم که بحث اصلی بیشتر بر سر نقد جامعه است تا مثلا نقد تکنیک از آن جهت که تکنیک است. تکنیک به این دلیل که تکنیک است نه خوب است و نه بد و به نظر می رسد بیشتر خوب باشد، تا بد.

d. انسان و نهادها
گهلن: ما در حال حاضر شاهد جوامعی در شرق هستیم که خرید و مبادله در آنها نقشی مشابه جامعه ما ندارد. آیا شما معتقدید که افراد در چین یا روسیه در رسیدن به فردیت و بالاترین کیفیت به طور محسوسی جلوتر از اینجا هستند؟
آدورنو: البته طرح چنین پرسشی استهزاء محض است. بدیهی است که چنین نیست. ما در این زمینه همداستانیم که انسانها امروز، آن هم به گمان من حقیقتا به درجه ای که تاکنون بی سابقه بده است، به نهادها (که مقصودم از آن در وهله نخست اقتصاد عظیم منسجم و پیوسته و در وهله دوم نظام اداری به معنای فراگیرش که بعضا با اقتصاد درهم آمیخته و بعضا مقلد آن است) وابسته هستند. حال، عقیده من این است که شما تمایل به این جهت داردی که این نهادها را اساسا ضرورتی بدانید که مبتنی بر وضعیت ناقص بودن انسان یا انسانهاست و تمایلتان به این سوست که اصل این فرض را تصدیق کنید و بگویید بدون قدرت قاهره نهادهایی که مستقل از انسان (یا به تعبی من، شیء و بیگانه) شده اند نمی توان کاری صورت داد. نهادها باری از دوش انسانها برمی دارند و اگر چنین نبود انسانها زیر فشار تحمل ناپذیر همه گونه امور ممکن در هم می شکستند. این نهادها راهکارها و همچنین چیزهای بسیار دیگری در اختیار انسان قرار می دهند. من می خواهم بگویم که فاجعه بون مسئله در این است که نسبتها و پیوندهای میان انسانها برای خود آنها ناشفاف شده و چون انسانها دیگر درباره خودشان، یعنی درباره پیوند میان انسانها، چیزی نمی دانند این نهادها در برابر آنها خصوصیت یک ابر قدرت را به خود گرفته اند و باید همان چیزی را که شما، گاه با بدبینی و گاه با خوش بینی و همدلی، به عنوان یک ضرورت می پذیرید در برابر تحلیل نقادانه ای از این نهادها قرار بدهیم و سرانجام این پرسش را مطرح سازیم که با توجه به آناصلی که شما هم پیش از این درباره آن سخن گفتید، یعنی اینکه بشریت باید مستقل و بالغ شود، آیا نباید این نهادها را اگر حقیقتا همچون قدرتهایی تا این اندازه کور در برابر ما ایستاده اند، تغییر بدهیم و نهادهایی را جایگزین کنیم که، بنا بر اصطلاح شما، هرچند کمتر از نهادهای کنونی از دوش ما بار بر می دارند اما در عوض خودشان باری تا این اندازه وحشتناک و پرفشار بر دوشمان نباشند، فشاری که ممکن است تک تک افراد را زیر خود مدفون کند و در نهایت اساسا مجالی برای چیزی مثل پرورش یک فاعل آزاد باقی نگذارد؟ من می دانم که امروزه انسانهای بی شماری هستند که رابطه آنها با تکنیک- اگر اجازه داشته باشیم اصطلاحی از پزشکی بالینی را به کار ببرم- رابطه ای نوروتیک (عصبی) است، یعنی به گونه ای عینی و ملموس به تکنیک و به همه ابزارهای مهار زندگی وابسته هستد، چرا که از غایات خود، یعنی از تحقق زندگی خودشان و نیازهای زنده خودشان، تا حدود زیادی محروم اند. به نظر من صرف مشاهده روان شناسانه انبوه بی شمار انسانهای علیلی که با آنها سروکار داریم (به گونه ای که تقریبا می توان گفت این عیب امروزه اساسا به یک هنجار مبدل شده است) به ما این حق را می دهد که بگوییم، استعدادها و ظرفیتهای انسان به میزان بی سابقه ای ناشکوفا می ماند و سرکوفته می شود.

e. انسان و تحمل بار نهادها
گهلن: به عقیده من مسئله به هیچ وجه این طور نیست. مگر نه این است که هر دو ما تقریبا همسن هستیم و نسل ما چهار شکل از حکومت، سه انقلاب و دو جنگ جهانی را تجربه کرده است؟ آیا شما واقعا بر این عقیده اید که باید از همه انسانها توقع تحمل تمامی بار مسائل زیربنایی و عملی ساختن اندیشه همراه با خطاهای ژرف تعیین کننده در زندگی را داشته باشیم که به دلیل تلاشمان برای رها شدن از قید همه چیز ناچار به ارتکاب آن شدیم؟ خیلی دلم می خواهد نظر شما را در این باره بدانم.
آدورنو: پاسخی که می توانم به شما بدهم این است که: آری! من تصوری از خوشبختی عینی و همچنین بدبختی عینی دارم و معتقدم که انسانها، مادام که در پی آن باشند که دیگران این بار را از روی دوش آنها بردارند و مادام که جسارت آن را نداشته باشند تا تمامی مسئولیت و تعیین سرنوشتشان به خودشان محول شود، بهزیستی و خوشبختیشان در این دنیا توهمی بیش نیست، حبابی ظاهری است که روزی خواهد بترکید و هنگامی که چنین اتفاق بیفتد عواقب وحشتناکی به دنبال خواهد داشت.
گهلن: در اینجا درست به نقطه ای رسیده ایم که شما «آری» و من «نه» می گویم یا به عکس، به نقطه ای رسیده ایم که باید بگویم تمامی آنچه از دیرباز تاکنون درباره انسان دانسته و بیان کرده اند حاکی از آن است که موضع شما یک موضع انسان شناسانه اوتوپیایی است، هرچند موضعی بزرگمنشانه و عالی است.
آدورنو: این قدرها هم اوتوپیایی نیست، به عقیده من ضرورتی که انسانها را به سوی این برداشتن بار تعهد از دوششان سوق می دهد دقیقا همان باری است که ابر قدرت وار از ناحیه نهادها، یعنی جهازهای جهانی بیگانه با خودشان، بر آنها تحمیل می شود. می شود گفت که قضیه تا اندازه ای چنین است: ابتدا مادرشان آنها را از خانه بیرون می راند و متحمل فشاری وحشتناک می شوند. سپس به دامان همان مادر پناه می آورند، که همان جامعه ای باشد که آنها را بیرون رانده است. به نظر می رسد که این یک پدیده اصلی در انسان شناسی امروز باشد که انسانها درست به سوی همان قدرتی می شتابند که به آنها صدمه وارد آورده است و از آن در رنج اند.
گهلن: با این حال می خواهم در اینجا متقابلا ایرادی را به سخن شما وارد کنم. هرچند احساس می کنم که ما در مقدمات مهمی با همدیگر همرأی هستیم، اما برداشت من این است که این تمایل شما برای ناراضی کردن انسان نسبت به بضاعت اندکی که هنوز در این وضعیت فاجعه آمیز برایش باقی مانده تمایل خطرناکی است.
آدورنو: در این صورت باید در پاسخ شما حقیقتا این جمله از گرابه را نقل قول کنم که می گوید: «هیچ چیزی جز رسیدن به نومیدی و حرمان نمی تواند ما را نجات بدهد».

منابع
۱ـ Martin jay, the dialectical Imagination (Boston, little, Brown&co., ۱۹۷۳) , ch.۱
۲ـ باتامور، تام ، مکتب فرانکفورت، ترجمه حسینعلی نوذری ، نشر نی، ۱۳۷۵ ، تهران ، صفحه ۱۱
۳ـ همان، ص ۱۴
۴ــ همان، ص ۱۶
۵ـ Martin jay, the dialectical Imagination (Boston, little, Brown&co., ۱۹۷۳) p.۲۹۶
۶ـ در مورد زندگی آدورنو به کتاب های زیر مراجعه کنید :
ــ احمدی، بابک ، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران ، نشر مرکز ، ۱۳۷۶
ــ Martin jay, the dialectical Imagination,London, ۱۹۷۳
ــ Martin jay, Adorno, Harvard university press, ۱۹۴۸ (pp.۲۴ – ۵۶ )
ــ H. scheible, Theodor W. Adorno, hambury, ۱۹۸۹
ــ R. wiggershaus, the Frankfurt School. ( pp.۶۶ ۹۹ )
۷ـ T.W.Adorno, Kierkegaard, construction de I&#۰۳۹;esthetique, tra.E.Escoubas, paris, ۱۹۹۵
۸ـ احمدی، بابک ، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران ، نشر مرکز ، ۱۳۷۶، ص ۱۸۲
۹ـ همان، ص ۱۸۳
۱۰ـ همان، ص ۱۸۳
۱۱ـ T.W.Adorno, “on the Fetish character in music and Regression in Listening”, in:T.W.Adorno,The cultural Industry, ed. J.M.Bernstein, London, ۱۹۹۱.pp ۲۶ – ۵۳
۱۲ـ احمدی، بابک ، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران ، نشر مرکز ، ۱۳۷۶، ص ۱۸۶
۱۳ـ T.W.Adorno, L.Lowenthal , P.W.Massing, Anti _ semitism: A social Disease, ed. E.simmel , new york,۱۹۴۶ ۱۴ ـ M.HorKheimer and T.W.Adorn ,Dialectic of Enlightenment , tra. J.cumming, London , ۱۹۷۳ .
۱۵ـ احمدی،بابک ، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران ، نشر مرکز ، ۱۳۷۶، ص ۱۸۷
۱۶ـ T.W.Adorno and others.The Authoritarian personality,NewYork,۱۹۵۰
۱۷ـ T.W.Adorno and H.eisler, composing for the Films, new York, ۱۹۴۷
۱۸ـ T.W.Adorno, Philosophie de la nouvelle musique, tra.H. hildenbrand et A.Lindenberg , paris ,۱۹۷۹
۱۹ـ Minima Moralia, tra. E.F.N. jephcott, London. ۱۹۷۴ T.W.Adorno ,
۲۰ـ همان، ص ۲۱۱
۲۱ـ احمدی، بابک، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران ، نشر مرکز ، ۱۳۷۶، ص ۱۹۰
۲۲ـ In search of Wagner, tra.R. Livingston, London , ۱۹۹۱ T.W.Adorno ,
۲۳ـ احمدی،بابک ، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران ، نشر مرکز ، ۱۳۷۶، ص ۱۹۳
۲۴ـ , , tra.G.Adey and D. Frisby, London, ۱۹۷۶ the positivist dispute in German sociology T.W.Adorno and others .
۲۵ـ حمدی،بابک ، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران ، نشر مرکز ، ۱۳۷۶، ص ۱۹۴
۲۶ـ همان، ص ۱۹۵
۲۷ـ همان،ص ۱۹۸
۲۸ـ همان، ص ۱۹۸
۲۹ـ همان، صص ۲۰۱ـ ۲۰۰
۳۰ـ K.popper, reason or revolution?, in: T.W.Adorno and others, p. ۲۹۷
۳۱ـ T.W.Adorno, the culture industry, London, Routledge, ۱۹۹۱
۳۲ـ استریناتی، دومینیک، مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه ، ترجمه : ثریا پاک نظر ، انتشارات گام نو ، چاپ اول، ۱۳۷۹ ، تهران، ص ۸۶
۳۳ـ آزادبرمکی، تقی، نظریه های جامعه شناسی،انتشارات سروش، ۱۳۸۱، چاپ دوم، ص ۱۲۰
۳۴ـ T.W.Adorno, the culture industry, London, Routledge, ۱۹۹۱,p. ۳۴
۳۵ـ هورکهایمر، مارکس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره ۱۸ ، پاییز ۱۳۸۰، ص ۳۶
۳۶ـ همان، ص ۷۱
۳۷ـ همان، ص ۶۴
۳۸ـ استریناتی ، دومینیک ، مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه : ثریا پاک نظر ، انتشارات گام نو ، چاپ اول، ۱۳۷۹ ، تهران، ص ۹۴
۳۹ـ همان، ص ۹۴
۴۰ـ همان، ص ۹۶
۴۱ـ همان، ص ۹۷
۴۲ـ هورکهایمر، مارکس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره ۱۸ ، پاییز ۱۳۸۰، ص۴۰
۴۳ـ استریناتی ، دومینیک ، مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه ، ترجمه : ثریا پاک نظر ، انتشارات گام نو ، چاپ اول، ۱۳۷۹ ، تهران، ص ۹۷
۴۴ـ هورکهایمر، مارکس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره ۱۸ ، پاییز ۱۳۸۰، ص۳۹
۴۵ـ همان، ص ۴۷
۴۶ـ همان، ص ۴۷
۴۷ـ همان، ص ۵۰
۴۸ـ همان، ص ۵۹
۴۹ـ همان، ص ۵۹
۵۰ـ همان، ص ۵۵
۵۱ـ همان، ص ۵۵
۵۲ـ همان، صص ۵۶ و ۵۵
۵۳ـ همان، ص ۵۷

پایگاه اطلاع رسانی علوم ارتباطات ایران

درباره نویسنده

پروژه های بزرگ و کوچک زیادی را در داخل و خارج از کشور انجام داده ام. تمامی مطالبی که در اینجا می نویسم نیاز های روزانه من بوده است و کاربرد عملیاتی دارد. مطمئنا روزی به درد شما هم می خورد، پس با دقت بخوانید!

نوشته های مرتبط